حیات قلم

برای دنیای آن بیرون، چه اهمیتی دارد اگر واگویه های یک ذهن پریشان، می‌تواند تبدیل به یک شعر یا نثر شود؛ دنیا، دنیای منطقی هاست. از آنها که نمیتوانی پیش شان بنشینی و مفصل بگویی از بانوی بید مجنون دانشگاه که موهایش را در هوا افشان کرده است و با زیرصدای باد، لالایی می‌خواند؛ نمی‌توانی بگویی که چقدر ناراحت کننده است شب هایی که برای پیاده روی به حیاط خوابگاه می‌روی و ماه، خودش را داخل آسمان آن تکه‌ی زمین قاب نگرفته است؛ و وصف کنی برایشان، لحظه‌ی طلوع روز اول زمستان را؛ آن هم وقتی شب قبلش برایت یلداتر از بقیه بوده. درحالیکه حبسِ تنهایی را در چهار دیواری های خاکستری خوابگاه می‌گذراندی، رد زمردی چشمان مادربزرگ را در درختانی دنبال می‌کردی که حتی دیگر سبز نبودند؛ ولی آن خیزش انقلابی نور، نقش بازی تئاتر طبیعت بوده که با هنرمندی افشاندن خون انار روی دامان برفی زمین تکمیل می‌شده‌‌.

پس هجوم انبوه سوال به ذهنت آوار می‌شود و به سرت می‌زند بزنی ریز ریز کنی همه‌ی آنچه تابحال نوشته‌ای و هرآنچه که صرفا خیال نوشتن شان در ذهنت جولان می‌داده؛ و حتی همین یادداشت را، و شعری که در انتهایش آمده را... همان شعری که به قیمت خراب کردن یکی از امتحان هایت تمام شده چون روز قبلش به قدری ناخدای ناتوانی بودی که سکان ذهن از دستت رها شده بود و جز با نوشتن امواج متلاطم آن، آرام نمی‌گرفت. پس شروع به نوشتن کردی و وقتی تمام شد، تو آرام بودی، ذهنت نیز؛ اما التهاب جزوه ‌ی نخوانده و زمان کم باقیمانده هنوز می‌دوید.

در نهایت مغلوب می‌شوی،

و به نوشته ها اذن ادامه حیات می‌دهی...

مثل هزاران جنگ ذهنی که در آنها مغلوب شده ای و آمار تلفات‌شان در هیچ خبر و گزارشی نیامده. پس قلم برمی‌داری و از نو می‌نویسی؛ به شکنجه گاه می‌رانی اش و پوست سرش را می‌تراشی همانند سربازانی که عزم جنگ دارند. وقایع را جامه‌ی استعاره و تشبیه می‌پوشانی و می‌دانی که خدا می‌بیند؛ و خدا می‌خواند ؛ و خدا می‌داند حقیقت رنجور پشت هر کلمه‌‌ی انتزاعی و فضای استعاری را...

بر سر و سودای شهر جز بی وفایی باب نیست

 در سرم چیزی به جز اندوه و غم بیتاب نیست


هر سری کز صبر شد مویش سپید ایوب نیست

هیچ سوز حسرتی چون رستم و سهراب نیست


عشق روزی سوی مسجد موی جعد یار دید

کافری کرد زان به بعد و او چنان تواب نیست


ماه هم قلب سپهر دامن کشان بگرفت و رفت

بعد از آن هر زلف نوری مثل او مهتاب نیست


سوی چشمانش که من یک نیل را پیموده ام

مصر او شد ملک فرعون، نیل جز مرداب نیست


رقص این دل بر سه تار و ساز دنیا کوک نیست

عاشقی گر بود او در نیمه شب ها خواب نیست 


کاش من یک غار بودم در دلم او خفته بود 

جسم من کهفی شد اما همدم اصحاب نیست


سایه عمرم اگر در نیم روزی می گذشت 

مرگ بر بالین من جز یک رفیق ناب نیست

 

+شروع این غزل نویسی های پر ایراد و دست و پا شکسته هم خیلی عجیب و ناگهانی بود؛ ناگهانی تر از آن موقعی که اولین دانه برف روی دستت می‌افتد و از خودت می‌پرسی: عه! چی بود؟ از کجا بود؟ ... :)

+فرار می‌کنم و سرم را روی پای مادر می‌گذارم و او درحالیکه با یک دست تسبیحش را گرفته و سبحان الله های بعد نمازش را می‌گوید، با دست دیگرش پیشانی ام را نوازش می‌کند؛ و چیز دیگری نیاز نیست و همین لحظه برای ترمیم تمام شکستگی هایم کافی‌ست... (:

 

 

  • ماهی نیلی

ماهیِ آبان

به دلم خاک کویر است و ز سر نغمه‌ خون
من که آواره به گوش پُرِ آن عقربه ام
گوشه‌ ی عقربه ای دور جهان می‌گشتم
وقت بر ساعت صفر آمد و من افتادم
تو مپندار هبوطم پی سیبی بوده
قطره از طاق دو چشم تو شدم، افتادم
واژه ها خون شده‌اند، لاله شکفت از قلمم
قلب در بام جهان نعره زد و افتادم
عصمت دامن گل در بغل بادی رفت
رقص پا روی نخ عشق زدم، افتادم
بامدادی پی سجاده‌ی خود می‌گشتم 
روی خاک تو به پیشانی زمین افتادم
حسرت دانه به دیدار طلوعی بودم
شاخه بر سقف سپهر آمد و من افتادم
چشم غمناک پری بودم و اندر دل آب   
خزری دور من اما که غریب افتادم
به سرابی شده ای لاله‌ی موزون اما
چون که رفتم پی تو، در پی کذب افتادم
قلب من بیشه‌ی اندوه خزان را بگرفت
آتشی در بغلم نیست، خمار افتادم
ماه من جست ز مهر و پی آبانش رفت
ماهی ام! در عطش آب، زمین افتادم

 

+کاش می‌توانستم تمام احساسم را روی شانه‌ی نحیف کلمات بگذارم اما گاه، چشمه از جوشش می‌ایستد و آب راکد می‌شود...

  • ماهی نیلی

آن سوی بهاران

چند وقتی‌ست واژه ها از گونه های قلم به روی کاغذ نمی‌ریزند. هر اشتیاق و دردی که در گلو تلنبار شده، پیش از آنکه بخواهد به زمزمه‌‌ای بدل شود و گوش کائنات را موزون کند، در آستری از حسرت و اندوه، لابه‌لای چین و شکن های حلقم مدفون می‌شود. در این بین، سکوت خاکستری نیمه شب ها، داستان هایی می‌سازد که از منظره پنجره اتاقم خوانده می‌شود. شهر، بیرون از پنجره عریان نشسته و لکه های قرمز و نارنجی چراغ های تنش، چشمان ضعیف و خواب آلودم را قلقلک می‌دهند. اهمیت ندارد اگر در چشم های بدون عینکم، ابهام شب پر رنگ تر به نظر می‌رسد و از همان رقص نورها تصاویر موهوم می‌سازد؛ من این لحظه‌ی آرام نیمه شب را دوست دارم؛ وقتیکه روی تختم دراز کشیده ام و خیره به دنیایی نگاه می‌کنم که می‌دانم هوای سرد گوشه ای از آن را، نفس هایت گرم می‌کنند.
دلم می‌خواهد شعرم را روی برگ نرگس خشکیده‌ی گلدانم بنویسم. بعد آن را با عطر انتظار و دلتنگی بیارایم؛ و زمانیکه در جایِ سیلی های سرخ پاییز، خون مردگی دیده نمی‌شد، آن را راهی جویبار سرنوشت کنم؛ تا بیاید و در آن سوی بهاران -جایی که تو آرمیده‌ای- نوازش انگشتانت را روی رگبرگ های نازکش احساس کند...


واژه ها خشکید و افتاد و غزل خوانی که نیست
برگ های گل هم آغوشی به جز سیلی که نیست

آب دریا موج ها بر چشم من آورده است
سجده هایم قبله را بشکست و پنداری که نیست

یک نفس تا کوی او سر ها به سر کوبیده ام
بوسه ها بر چشم او بارید و دیداری که نیست

شاخسار عشق من در کوچه باغی می‌شکست
رعد ها این کنده را سوزاند و بارانی که نیست 

خشت خشت و مو به مو قلب مرا آوار کرد
شاید هم آواره را باشی تو سامانی که نیست

یوسفی در قعر چاه و ماه شب تنها به چاه
آسمان مصر و کنعان بی تو مهتابی که نیست

حبه قندی را که من در حلق ابری کاشتم
تلخ بود و ریخت باران بر سر باغی که نیست

سایه ها بر بوم تقدیرم شدند ارواح وهم
بر مزارم شِکوه‌ی گنجشک و غمخواری که نیست

گوش خاکم یک نفس می رقصد از تکبیر او
پس چرا جانان من باز آمد و جانی که نیست؟

 

 

  • ماهی نیلی

حریر جبر

بر شانه‌ من، گناه تقدیر جا زدند
حوا شدم که سیب گلوگیر جا زدند

 

عمری در انزوا ام و من بندگی کنم
یک عمر هر چه بود به تزویر جا زدند

 

رسوایی ام شده‌ فراگیر پیش شهر
یک جامِ تلخ و غیر، انجیر جا زدند

 

در حلق یک نهنگ، یونس ولی نبود
من بودم و خدا، به تعبیر جا زدند

 

تشنه اگر منم، آب وصال دوست
نوشم نکرد و لیک ، مرا سیر جا زدند

 

زلیخا نبودم و دلِ من جوان نشد
هر روز پیش یار ، مرا پیر جا زدند

 

کاشی اگر که من، بی رنگ و لب پرم
این جبر را که باز، به تدبیر جا زدند

 

آزاده ام ولی مرا در قفس کنند
بر پای من زر و زنجیر جا زدند

 

یک قلعه در من و یک خشت در فلک
ساسانی ام ولی، چون حقیر جا زدند 

 

ماهی که صید بود، نخی بر لبش گرفت
این دام و گو چرا، یک حریر جا زدند؟

 

+بیت یکی مانده به آخر، از قلعه‌ی فلک‌الافلاک دوره ساسانیان الهام گرفته شده.

  • ماهی نیلی

شوق یوسف

خواهشی در نفس باد وزیدن دارد

که تو رفتی، نفسم میل بریدن دارد

 

تن من رج به رج پیرهنی از خار است

گلت اندر تنم انگار که چیدن دارد

 

چاله‌ گونه‌ تو، در دل من چاه غم است

یوسف این مرتبه خود شوق پریدن دارد 

 

جوهر خال تو در نامه‌ی من پیدا شد  

قلمی دارم و این رنج، کشیدن دارد

 

سرم انگار پر از سرو سپیدی شده است 

نخل این عمر جوان حال خمیدن دارد

 

قطره اشکی شدم و چشم تو را بوسیدم

پلک بر هم زدی و اشک چکیدن دارد 

 

غم تو در رگ پاییز فغان می‌سوزد 

خُم که در قلب سبو شوق تپیدن دارد

 

وصلت انگار هم آغوشی مهر و ماه است

امشبی باز قمر پای رمیدن دارد

 

عاشقی بار گنه بود بر دوش دلم

این گنه را که خدا چشم ندیدن دارد

  • ماهی نیلی

عصیان عود

سیب من در بغل رود، رسیدش تهِ رود

تا بیافکند نظری چشم ملاحت بر عود 

 

آب هم بوسه زند بر تن سرخ سیبم 

لیک از مهر دلارام دلم، هیچ نبود 

 

عطر آن طرّه‌ی زلف نگرینش در آب  

آب هم دل به دل آن دو چشم قیراندود  

 

باد هم یک نفسی آمد و عطرش بگرفت   

سنگ هم از غم هجران نفس چهره کبود

 

  • ماهی نیلی

تبسم انار

آنچه در باطن این جسم بلند پرواز است
یک آه عمیق
یک زمزمه‌ی نور در ظلمت شب
یک گمشده در وهم غریبانه‌ی یار
و یک لحظه‌ی پنداشته در موج خیال
تجسم شبنم
که بر شانه‌ی تنهایی گل می‌گرید
یک چشم 
که از تشنگیِ دوری او
چون ماهیِ مرده در سراب می‌زیَد

 

تنم آغشته به سرمای سرازیر از رود
اما دل من مثل شنی کوچک و خُرد
قلب من همهمه‌ی یک فقدان
گاه هم بغض خراشنده‌ی زندان گلو
دل من طعم دلکش انجیر
گاه هم بیزار از غرش تیر
و پراکندن سربی سوزان
دور قطرات عطر دلدار اسیر... 
اصلا شاید،
دل من سربازی‌ست؛
قبل از ارسال آخرین نامه
کپه‌کپه گل سرخ از بدنش روییده
و گلشن تن او
در خاک دلارام وطن خوابیده
شاید،
رگبرگ‌های گل زیبای دلم،
بیرون زده از گردن خشکیده‌ی سرو؛
اضطراب شاخه‌ای پوسیده در آن می‌جوشد 
و هم اندازه‌ی یک ملتمس وارون بخت
در پی بوسیدن دلدار خویش می‌پوید.

  • ماهی نیلی

واحــــه :)

واحه در لغت، یعنی قطعه زمینی سرسبز در دل کویر.
به‌عبارتی ساده‌تر، همان رعشه‌ی کوچکِ نور است میان انبوهِ تاریکی؛
آن نخلِ استوار، سیلی‌خورده از بادهای گرم و شرجی؛
آن شکوفه‌ی کوچکِ امید است سربرآورده از دلِ زمختِ زمین.
واحه شاید، دستِ مهرِ خداست بر پیشانیِ تبدارِ زمان،
یا آن لبخندی‌ست که هنگامِ گریه می‌ریزد... :)
Designed By Erfan Powered by Bayan
lk