تب

غمگینی عزیزم...و چنان شعر می‌مانی!

زیبا، مثل قرابت و موزونی قافیه ها؛ و وحشی مثل کوبندگی شاه بیت ها؛ گاه هم به نظر مستاصلی و بینوا! مثل کلمه‌ای که به وزن نمی‌آید و هجایی که به گوش نمی‌نشیند، اما تنها آن کلمه و آن هجا می‌تواند راوی حقیقتِ احساس تو باشد. ببین چطور واژه ها را به ارتداد کشانده ای! در منظومه‌ شان، هلال لب بالایت، تنها حلول ماهی‌ست که آنها را به تصوف و عبادت می کشاند؛ حکم تنبیه گناهشان را هم قاضی برای من بیچاره می‌نویسد...

آینه‌ی حقایق تلخ دنیا در شعر چشمانت شکسته است و اگر اینطور است، چرا گوشه‌ی تیز شیشه های خردش از چشمان من خون به بیرون دوانده است؟ و چرا صفحه شعر تو، خیس اشک هایی‌ست که ابر چشم های من بر آن بارانده است؟ و چرا لابلای نوشتن آن بیت ها، هیچ نسیمی تمنای مرا درون گوش های تو نخوانده است؟ و چرا...

عزیزم! ناراحت نباش از اینکه نمی‌توانم همیشه برایت نامه بنویسم؛ آخر تو نمی‌دانی که انتهای ارتداد واژگان، خودکشی‌ست. وقتی به اوج دلدادگی رسیده باشی، اجساد مرده‌ی کلمات پشت گلو روی هم تلنبار می‌شوند. تو نمی‌شنوی صدای سکوت واژه ها را، صدای گل را، سبزه را و آب را، که نجیبانه و بی‌هیاهوی جمله ها تو را تقدیس می‌کنند. از چه زمانی آوای این عشق مسکوت را دیگر نمی‌شنوی؟ مرا ببخش که این را می‌گویم ولی شاید اصلا تو معشوق لایقی نبودی، شاید نباید دوست می‌داشتم کسی را که... کلمات مرده اند؛ ادامه ندارد.

چیزی نیست؛ نگران نباش. دارم هذیان می‌گویم. تیک...تاک... می‌شنوی؟ گمان نمی‌کنم. صدای هق هق ثانیه هاییست که چرخنده‌ی ساعت هر لحظه بر سرشان می‌کوبد. می‌بینی؟ چای از دهان افتاده و خودکار جوهر پس داده را؟ در میانه‌ی این سکوت ماتم زده، گاهی هم صدای بازی بچه‌های بیرون خانه به گوش می‌رسد و انتهای شرح همین است و همین هم می‌ماند؛ ساده‌انگارانه می‌پنداشتم «آنکس که برایش می‌میرم برایم تب خواهد کرد‌...»

 

 

  • ماهی نیلی

وای خدای من... رقیق شدم

 

چقدر قشنگ بود🥲💙💫🔖

:))
قشنگ خوندی^^ 🩵✨:)

وای خدای من 

منم تب دارم 

برای کسی که برام مرد چند دقیقه پیش 

اما این متن فوق العاده که تو نوشتی عین یه منشور هشت پهلو 

نور رو به بیش از هفت طیف خودش شکست 

و چرا شکسته های حقیقت در چشمهای او خون از چشم تو جاری نکند؟

شما خیلی لطف دارید
بابت این توصیف زیبا و دلگرم کننده‌ای که درباره متن داشتید ممنونم :))

از چه زمانی شروع شد نمی دانم ولی من رو بین خطوط تون حل کردید 🫠

منحل شدم رفت ، احساس آرامش میکنم.

خداروشکر که شما می نویسید ⁦⁦*。⁠*゚⁠+

طبق آخرین اعلام هواشناسی، بارش شدید اکلیل در سرتاسر وجود بنده درحال رخ دادنه ^^ :)))
من ممنونم از شما که می‌خونید ⁦(⁠✿⁠ ⁠♡⁠‿⁠♡⁠)⁩
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">

واحــــه :)

واحه در لغت، یعنی قطعه زمینی سرسبز در دل کویر.
به‌عبارتی ساده‌تر، همان رعشه‌ی کوچکِ نور است میان انبوهِ تاریکی؛
آن نخلِ استوار، سیلی‌خورده از بادهای گرم و شرجی؛
آن شکوفه‌ی کوچکِ امید است سربرآورده از دلِ زمختِ زمین.
واحه شاید، دستِ مهرِ خداست بر پیشانیِ تبدارِ زمان،
یا آن لبخندی‌ست که هنگامِ گریه می‌ریزد... :)
Designed By Erfan Powered by Bayan
lk